نگرشی دیگر به زندگی[نامه زیبای گابریل گارسیا مارکز]- حتماً بخوانید

فرارسیدن نوروز و سال نو را برای همه همکاران گرامی و دانش آموزان عزیز تبرک می گویم و برای همه شما سلامتی و سعادت آرزو دارم. ترجیح می دهم در ایام تعطیلات نوروزی کمتر به مباحث آموزشی بپردازم و مطالبی را که خواندن آن شاید آموزنده و جالب باشد برای درج در وبلاگ انتخاب نمایم. گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی بزرگ معاصر آمریکای لاتین، به‌واسطه‌ی عارضه در مزاج و سلامتی‌اش (ابتلا به سرطان لنفاوی) با زندگی اجتماعی اش خداحافظی کرده است. او که می‌داند عمر زیادی برایش باقی نمانده است، در نامه ای از جهان و خوانندگانش خداحافظی می‌کند. البته این هم عرض کنم که از این نصایح در شریعت و مذهب ما زیاد است اما معمولاً عادت کرده ایم وقتی این نصایح را از زبان یک نویسنده مشهور خارجی می خوانیم احساس می کنیم یک چیز تاره ای را کشف کرده ایم و سریع تر هضم می کنیم در حالی از این نوع حرفها، قشنگترش هم در فرهنگ و کتابهایمان هست اما کمتر درک کرده ایم. بیشتر از این توضیح نمی دهم متن این نامه را در ادامه مطلب بخوانید.


اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام ... یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند. و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام ... . احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت یا .... هم اکنون زمان ارسال آن است برای شما با بیشترین عشق و علاقه

  
نویسنده : علی یوسفی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸