من حقیقت را بر سر نیزه دیده ام ...

فیلم روز واقعه را بیشتر شما دیده اید.شاید ذکر یک خلاصه کوتاه از فیلم و هم چنین یادآوری دیالوگ های پایانی فیلم شایسته ترین کار باشد.

خلاصه داستان فیلم :عبدالله جوان نصرانی تازه مسلمان شده‌ای است که در روز عروسی خود با راحله، ندایی می‌شنودکه کیست که مرا یاری کند؟ عبدالله پس از چند بار شنیدن آن صدا، منقلب شده و مجلس عروسی را ترک می‌کند.او به جستجوی صدا برمی‌آید. آن هم در حالی که برادران متعصب راحله ترک مجلس عروسی را توهینی به خود دانسته و در پی‌اش روان می‌شوند.

عبدالله در طول مسیرش با اتفاقاتی روبه‌رو می‌شود و به نشانه‌هایی برمی‌خورد که نشان دهنده این است که امام حسین(ع) می‌دانسته او در جستجوی صدایی که به یاری‌اش می‌طلبد می‌رود. عبدالله به تاخت بیابان‌ها را طی می‌کند و خود را به صحرای کربلا می‌رساند. منتها وقتی به کربلا می‌رسد که عصر روز عاشورا است.

آنچه در ذیل می آید ، بخش‌ پایانی فیلم‌نامه روز واقعه است :

بسیاری هراسیده پس می‌دوند؛ عبداالله به میدان می‌رسد و خود را به سکو می‌رساند و عَلم سبز را به دست می‌گیرد؛کنجکاوان پیش می‌دوند و گردش را می‌گیرند. راحله دوان دوان در گذر به سوی میدان می‌دود؛ از سه برادرش می‌گذرد که پیشتر از او رسیده‌اند، و از پدرش می‌گذرد که پیشتر از برداران رسیده است؛ به جمع مبهوت می‌رسد که رنگ باخته خبری را شنیده است و باور نکرده است. به پای سکو می‌رسد و سرانجام به عبدالله که روی سکو از تجسم آنچه دیده زبانش بند آمده، و صداهایی چون ضجه‌های بریده بریده درمی‌آورد.

عبدالله:او ،به بالاترین جائی رسید که بشری رسیده. او را در نینوا به صلیب کشیدند. (راحله را می‌بیند و اشکش می‌غلتد ) او بامن حرف زد !

راحله : ( رنگ پریده ) کجا رفتی و چه دیدی؟ بگو عبدالله، حقیقت را چگونه یافتی؟ تصویر به سوی عبدالله می رود؛ هنوز ضربه خورده از آنچه دیده؛ به سختی در تقلا، و ناتوان از یافتن واژه‌هایی در خور.

عبدالله: من حقیقت را در زنجیر دیده‌ام . من حقیقت را پاره پاره بر خاک دیده‌ام . من حقیقت را بر سر نیزه دیده‌ام...

  
نویسنده : علی یوسفی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٤
تگ ها :